سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه وبلاگ نویسی ابلاغ غدیر

داش هادی

جای شما خالی.....

خدا حافظ مکه

 

جای همه شما خالی ...
بیست و هشتم فروردین خدا دعوتمون کرد به خانه خُدش و من روسیاه شدم زائر خانه خدا ...
شب آخر که داشتیم از مکه حرکت می کردیم،دقایق آخر تو لابی هتل برامون یه مراسم کوچیک خدا حافظی گرفتن و مداح در حال خوندن بود ،
من با دوربین فیلم می گرفتم اما یه آن اشکم جاری شد ...
همه بچه های کاروان ما در حال گریه و ناله بودن که دیگه وقت تمام شده و باید از این سرزمین برن.
اما کاروانهای دیگه که میومدن برن حرم، این وضعیت رو که میدیدن تعجب می کردن!!!
خیلی ها بی تفاوت رد میشدن و بعضی سوال می کردن که چه خبره؟ بعد از فهمیدن پی کار خودشون می رفتن....
اما اونا نمی فهمیدن که چند روز دیگه نوبت خودشون هم میشه و همه باید بار صفر ببندن....
همونطور که ما متوجه نشدیم و زود این نعمت رو از دست دادیم...
.
.
.
اونجا این فکر به نظرم رسیدکه زمان مرگ هم همینطوره و فقط کسی که در حال مرگه می فهمه چه اتفاقی می افته و مردم همینجوری بیتفاوت رد میشم.... و نه هیچ تلاشی.... ونه هیچ نگرانی از تمام شدن وقت.... خدایا مرا ببخش.



[ شنبه 93/3/24 ] [ 8:46 عصر ] [ داوود ] نظر
عید بزرگ نیمه شعبان بر عاشقان مهدی صاحب الزمان و دوست داران منجی

امام من خوش آمدی

 

 

 

آقا بیا که آمدنت دیر شد یعقوب روزگار دو چشمش سپید شد



[ شنبه 93/3/24 ] [ 7:46 عصر ] [ داوود ] نظر
شهر شام

 

 

شام است اینجا و یکی نیست که دَستم گیرد

یا که از دست ستمکار شَرارَت گیرد

***

همه قافله را پشت در شهر ،نگه می دارند

تا که آزین بکنند و به ستمکاری خود، می بالند

***

تا که بگشوده شود درب ، خدا میداند

چه شود داخل این شهر ، خدا میداند

***

همه اهل حرم را به صَفی،  می بردند

مردمان گرگ صفت دور و برم می غُرند

***

هر یکی چنگ زنان ، زوزه کشان ،حمله کُنان

چنگ بر صورت یک دخترَکی موی کَنان

***

وای از رهگذر کوی یهودی، که مَرا

خوانده خارج  ز مسلمانی، مَرا

***

توی بازار میان بَرده ها

برد ما را ،در میان مُرده ها

***

مجلس شُرب نجاست، از قَفا

تیر آخر بود بر آل عبا

***

ضربه های چوب بر دندان دوست

هرچه او خواهد همان باشد، هموست

***

لیک اینک مکر وحیله شد خموش

مَکر او ماکر ز هر مَکرو خُروش

 

تقدیم به اسرای کربلا

 

 



[ یکشنبه 92/9/17 ] [ 2:30 عصر ] [ داوود ] نظر
واجب فراموش شده

 

 

واجب فراموش شده

واجب فراموش شد /   ظلم فراگیر شد

یوسف زهرا ما  /    ز  دست ما پیر شد

***

امر به معروف کو /  نهی ز منکر کجاست؟

مشرک و کافر سوار  /  حرف منافق رواست!

***

امر ولی شد ذلیل  /  روی بکن بر خلیل

نهی ز منکر بکن  /  رَد نشوی بی دلیل

***

چاره کار است این  /  پاک نگردد زمین

واجب فراموش شد /   ظلم فراگیر شد یوسف زهرا ما  /    ز  دست ما پیر شد

تا که به پا خیز شیم  /  بحر صفات امین

 

 



[ یکشنبه 92/9/17 ] [ 2:24 عصر ] [ داوود ] نظر
قرار من با امام رضا
[ یکشنبه 91/9/26 ] [ 2:15 عصر ] [ داوود ] نظر
شقایق،گل همیشه عاشق!

شقایق، گل همیشه عاشق!

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کور? آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت
اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
"
بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

"بمان ای گل"

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

 

 

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

 



[ یکشنبه 91/8/14 ] [ 11:2 صبح ] [ داوود ] نظر
دوگانه سوز شدن در نجف!

 

 

چند ساله پیش دو تا اتوبوس از بچه های هیئت ثبت نام کردیم برای سفر کربلا .

اکثرا اوین بارمون بود که قسمتمون می شد و خیلی خوشحال بودیم.

همه به هم میگفتیم کربلایی و خیلی از خودمون مطمئن بودیم!

از مرز که رد شدیم دیگه خیالمون راحت شد. شب رسیدیم نجف !ی

کی دو روز که گذشت فهمیدیم تو کربلا جنگ شده و دیگه هیچ زائری راه نمیدن !

الآن که یادم میوفته گریم میگیره !

کاروانا همه تو حرم امیر المومنین جمع شده بودن ناله می کردن !آخه سوختن داشت تا اونجا بری و کربلایی نشی!

شب آخر ساعت دوازده داشتن حرمو می بستن نمیدونید این مردم چه التماسی میکردن برای اینکه بتونن چند دقیقه تو حرم بمونن

نجف اشرف

شاید دل آقا به رحم بیاد.

یاحسین!یا حسین! یاحسین!

اشکهایم جاریست

دلم از غصه دگر تاب نداشت

چشمها در دل شب خواب نداشت

فکر دوری زحسین

 آخر این بار که جاماندم من

تا کی؟ باشد این بین، فراق!

تاکی از دور سلامت کنم و

کر شوم از نشنیدن! تا کی؟

 

 

وقتی برگشتیم وارد مرز ایران که شدیم یکی از رفقا پیام کوتاه داد :(که دوگانه سوز شدن شما را در نجف اشرف تبریک می گوییم. چون هم دلتون سوخت ! هم پشتتون!)

آخرش بخندیم چو دو ماه بعد آقا دوباره هممونو طلبید رفتیم زیارت آقا ، اما دیگه بدون غرور...



[ سه شنبه 91/6/21 ] [ 11:44 صبح ] [ داوود ] نظر
مسجد کوفه

 

شنیده ام نزدیک ظهور آباد می شوی ! تازگی ها چه زیبا شده ای ! بوی قدم یار می دهی ! سنگ فرشهای سفیدت برازنده اوست ، روزگاری  علی بر منبرت خطبه می خواند و روزی مهدی ، مسجد کوفه ، شهر هزار رنگ ! تو چه حماسه ها دیده ای و چه شکوهی خواهی دید! نماز جمعه هایت را پشت سر مولایمان قسمت ما کن ...

مسجد کوفه

 

 

 

نام مسجد کوفه را بارهاو بارها شنیده ای و گاه وقتی مناجات زیبای «مولای یا مولای»(4) امیرالمؤمنین (ع) درگوش جانت نشسته، دلت تا مسجد کوفه پر کشیده است. همان مسجدی که محرابش سحرگاه نوزدهم رمضان، شاهد ضربت خوردن مولای پرهیزکاران بود ودر ودیوارش «فزت و رب الکعبه»(5)را به تماشا نشست. مسجد کوفه و مقام های انبیا و معصومان درآن، خانه امام علی (ع)، مزارمسلم بن عقیل، ‌«هانی بن عروه»، «مختارثقفی» و«ذی الکفل نبی (ع)» وقایع تاریخی فراوانی را به یادها می نشاند.
مسجد کوفه یکی از چهار مسجد مهم و مقدس جهان اسلام است. پس از ظهور حضرت ولی عصر (عج)، پایتخت ایشان کوفه و مرکز قضاوت شان مسجد کوفه خواهد بود. خواندن نماز واجب در مسجد کوفه، ‌معادل به جا آوردن یک حج ونماز مستحبی درآن برابر با یک عمره است. قبله این مسجد باغی است از باغ های بهشت و دست راست و چپ آن نیز بوستان های بهشت است. حتی نشستن در آن مسجد نیز عبادت محسوب می شود. هیچ بنده صالح و پیامبری نبوده، ‌مگرآن که در این مسجد نماز خوانده است.
عصای موسی (ع) شجره یقطین وانگشتر «سلیمان» دراین مسجد است هیچ گرفتار و محزونی در «مسجد کوفه»دست به دعا برنمی دارد،‌ مگراین که دعایش مستجاب وغم و گرفتاری اش برطرف شود. اعتکاف (6) دراین مسجد مانند اعتکاف در «مسجد الحرام» است و «مسجد النبی (ص)» است.(7)
مسجدکوفه، خانه حضرت آدم وحضرت نوح و حضرت ادریس و مصلای ابراهیم خلیل و خضر (ع) بوده و یکی از چهار مسجدی است که خداوند آن را برگزیده و در روز قیامت برای کسانی که درآن نماز خواندند، شفاعت می کند؛ شفاعتی که رد نمی شود و مصلای حضرت مهدی است.(8)
مسجد کوفه یکی از چهار مکانی است که مسافر در آن مخیراست، بین قصر و اتمام.امام صادق (ع) فرمود: «ازجمله از علم مخزون خداوند، نماز اتمام در چهار مکان است: حرم خداوند، حرم رسول گرامی (ص) و حرم امیرمؤمنان(ع) وحرم حسین بن علی (ع)

 

 

 

 



[ دوشنبه 91/6/20 ] [ 9:20 صبح ] [ داوود ] نظر
رهبر عزیزم تو را دوست دارم. پا در راهت نهاده ام و گوش به امرت،ای

رهبر عزیزم تو را دوست دارم ، پا در راهت می نهم و منتظر امرت ایستاده ام...



[ یکشنبه 91/6/19 ] [ 12:45 عصر ] [ داوود ] نظر
یک یا علی دیگر

یا علی



یادش بخیر  ولی چه روزای سختی بود رهبر دلش خون بود از دست


سبز پوشا . روزای اول درگیری وحشت و دودلی رو می شد تو چشمای


مردم و خودی ها دید!!! می خواستم برم تهران اعزام داشتیم برای


دفاعی دیگر اما نه در شلمچه و... در میدان و خیابان آزادی! پدر هیچ


نگفت! مادر شیرش را حرامم کرد! همسرم قسمم میداد که نرو... بچه


کوچکم را دستم داد.  


همسایه ها و فامیل چپ چپ نگاه می کنند !استاد دانشگاهم که شنید کجا


میروم گفت میروی برادرکشی؟


زمین و زمان به دست و پایم بود ،که نرو ! خودم هم بدجور دلشوره


داشتم .اما ،اما ، علی تنهاست !مگر ما نبودیم که می گفتیم ما اهل کوفه


نیستیم؟شب قبل به خاطر نبود نیرو خیلی از بچه ها کتک خوردند دست


و پاهایی شکست چند نفر شهید شدند. راه شهادت باز شده نشستی؟


به مادرم گفتم بجای اینکه از زیر قرآن ردم کنی جلومو میگیری؟ دشمنا


تمام نیروشونو گذاشتن اگه ما نریم کی بره؟ هر جوری بود رفتم ، الآن


که بهش فکر میکنم میبینم به خدا مردم خوب سربلند از این امتحان


بیرون اومدن!!!!!!


خرداد ماه اغتشاشات بعد از انتخابات



[ یکشنبه 91/6/12 ] [ 10:33 صبح ] [ داوود ] نظر

:: مطالب قدیمی‌تر >>